رباعیات
آنکس که منـــزه است زآب و گـــل مــا
بی از عدم است خلــــوت محفــــل مـــا
نــــامش از پرده بســـر زبــــان می آیـد
والله کــــه نیست جــــای او جــز دل ما
*****
ای دانــــه ازین مـــزرع اندیشــه بـــرا
یعنــــی زطلســم الفت ریشــــه بــــــرا
افســـردگی لفظ بمعنــــــی مپسنــــــــد
در شیـشـه چو رنگ باده از شیشه بـرا
*****
از یکســـو بیــدل آمد از یکســـو مـــا
او از عـــــدم و مـــا ز جهان یکتــــا
در عالـــم ادراک بهــــم جمـع شدیـم
چــــون وانگـــریم او کجا و ما کجـا
*****
گــــر ذره شـــوقی بخیـــال است تــــرا
صــد عمـــر ابد در تـــه بـال است تــرا
بــــی عشق اگــــر آفتـاب خواهی گشتن
هشــــدار که عقــاب زوال است تـــــرا
*****
روزی دو دریـــن انجمن لهــــــولعب
جمیعت حال خــویش را بــاش سبــب
از علــم و عمل مکوش جز بر اخلاق
از مذهب و ملت مگــزین غیـــر ادب
*****
این علـــم و فنــون باب ســراغ دگـــر است
آئینــــه نمـــای گـــل بـــاغ دگــــــــــر است
حـــق را بـــدلایـــل نتــــــوان فهمیــــــــدن
در خـــــانه خـــــورشیـد چراغ دگــر است
*****
آن جلـــوهء بی نشــــان کـــه رنگ و نی بـوست
پیـــدائی و پنهـــانی از حــــــــرف مگـــــــوست
پنهــــان ز انسان کـــه آنچــــــه انــــدیشی نیست
پیــــدا چنـــانکه هـــــر چه مــــــی بینــی اوست
*****
آن حسن کـــــه آئینهء امکان پــــرداخت
هـــر ذره بصد هـــزار خورشید نواخت
با اینهمــه جلـــوه بـــود در پردهء غیــب
تا انسان گـــــل نکــرده خود را نشناخت
*****
بـــی اسم و صفت دلــت بخــــود محــرم نیست
بی رنگ و بــــــو بهــــــار جــــز مبهــم نیست
عالــــم بوجــود تــــــو و من مــــوجـــود است
گـــــر موج حبـــاب نیست دریـــــا هـــم نیـست
*****
ای آنکــــه فلک بــــه نشهء طرف تـــــو نیست
نحـــو همه حرف و صوت جز صرف تو نیست
خــــامــوش نشیـن زبـــــان آفـــــــــاق از تسـت
تــــا در سخنی حــــرف تو هــم حرف تو نیست
بـــا آنکــــه همیشـــه جای از دیــده مـــاست
هـــم حائل جلـــوه هـــای از دیدهء مـــــاست
تحقیق چــــراغی است کــــه گر وانگــــری
تاریکــــی پیش پــــــای او دیدهء مـــــــاست
*****
تــــا گوشــهء فقــرت چمن همــت نیست
هـــر جا باشی رهـــایی از ذلــت نیـست
بــــر قـــرب بساط خســـروان می نازی
غافل که به حضرت خودت عزت نیست
*****
حـــرف تحقیق کانســـوی مـــا و مــن است
افســـانهء صفت شنیـــــدن و دم زدن اســت
خــــواهی بزمین بـــال فشان خواه بچـــرخ
آب گــــل عنقـــا ز جهـــــان سخـــن اسـت
*****
تــــا کی پــــرسی مقـــام دلـــدار کجاست
وآن شـــاهـــد نا نمــوده رخسـار کجاست
مـــــژگان تــــو گــــر حجاب بینش نشود
در خــــانهء آفتــــــاب دیــــوار کجـاست
*****
ماییم و دو چشــــم چـــون دو نقش پــایت
مشتاق خـــــــرام آمـــــــــدن انشــــــایت
هــــر چنـــد ز دیده میروی همچو نگـــاه
یــــارب ز تـــــو خـــالی ننمایـــد جـایـت
*****
خــــوش باش بهـــر حــال تمــاشا این است
مـــی نوش و ببال مشــرب مــــــا این است
عــــالم قفس است تـــا تو در بنـــد خـــودی
از دلتنگــــی بـــــرآی صحـــرا ایــن است
*****
دردی نچشیــــدم کـــه دوای تـــــو نـــداشت
آهــــی نکشیـــدم کــــه هــــوای تو نـداشـت
اشکــــی نفشـــاندم کـــه بـــراه تـــو نبــــود
رنگــــی نشکستـــم کـــه صدای تو نــداشت
*****
افتـــــادن طشت مــــا ز بــام خــورشید
در ذره شکسته است جــــام خــورشیـد
یعنی ببساط عجـــــزی نـــــــازی داریم
بـــر سایه نـــــوشته ایم نــام خـورشیــد
*****
آن دم کــــه حقیقت قــــدم پیـــدا شـــد
دانی کـــه چگونه کیف و کم پیدا شــد
مــا را او دیــد هستــی آمــد بوجـــود
خـــود را دیدیم تـــــا عـــــدم پیدا شـد
*****
هـــــر دیــده کـــه عبــرتی نگیــرد کور است
هـــــر شهـــد کـــه لــذتی نبخشـد شـور است
رختیکــــه تغیــــر نپـــــذیــــــــرد کـفن است
آن خانــــــه کــــه تبـــدیل نیــــابد گـور است
*****
آهنـــگ جلالیـــکه بمش زیــــر شـــود
چــــون وانگــــری جمــال تاثیر شـــود
آن بادهء شعلـــه گون که دارد خورشیـد
در ســاغر مــاه چـون رسد شیر شـــود
*****
انکــــار و جـــدل بخـــود فــروشان گفتنـــد
تصــدیق و سلامت بخمــــوشــان گفتنـــــــد
آن معنــــی راحت کــه جهان طالب اوسـت
حـــــرف است که بـــا پنبـــه بگوشان گفتند
*****
آدم زادی کـــــــه معتبـــــر میگــــــردد
بعـــــد از عمـــــری پـــــدر میگـــــردد
تحصیل کمــــــال جهـــلا این همه نیست
خــــر کره به یک دوسال خر میگـــردد
مولانا جلال الدین محمد بلخی
مولانا جلال الدین محمد بلخی بن بهاءالدین محمد بن حسین الخطیبی معروف به مولوی از بزرگترین شاعران عارف بود. در بلخ متولد شد و شعرعرفانی را به حد اعلی رسانید و نفود معنوی و ادبیش نه تنها در زادگاهش "بلخ" بلکه در ایران ، هند ، پاکستان و ماوراءالنهر و حتی به مغرب زمین سرایت کرد. آثارش مثنوی، کلیات شمس، فیه مافه، مجالس سبعه و مکاتیب است
بشنو این نی چون شکایت میکند از جداییها حکایت میکند
کز نیستان تا مرا ببریدهاند در نفیرم مرد و زن نالیدهاند
سینه خواهم شرحه شرحه از فراق تا بگویم شرح درد اشتیاق
هر کسی کو دور ماند از اصل خویش باز جوید روزگار وصل خویش
من به هر جمعیتی نالان شدم جفت بدحالان و خوشحالان شدم
هرکسی از ظن خود شد یار من از درون من نجست اسرار من
سر من از نالهی من دور نیست لیک چشم و گوش را آن نور نیست
تن ز جان و جان ز تن مستور نیست لیک کس را دید جان دستور نیست
آتشست این بانگ نای و نیست باد هر که این آتش ندارد نیست باد
آتش عشقست کاندر نی فتاد جوشش عشقست کاندر می فتاد
نی حریف هرکه از یاری برید پردههااش پردههای ما درید
همچو نی زهری و تریاقی کی دید همچو نی دمساز و مشتاقی کی دید
نی حدیث راه پر خون میکند قصههای عشق مجنون میکند
محرم این هوش جز بیهوش نیست مر زبان را مشتری جز گوش نیست
در غم ما روزها بیگاه شد روزها با سوزها همراه شد
روزها گر رفت گو رو باک نیست تو بمان ای آنک چون تو پاک نیست
هر که جز ماهی ز آبش سیر شد هرکه بی روزیست روزش دیر شد
در نیابد حال پخته هیچ خام پس سخن کوتاه باید والسلام
بند بگسل باش آزاد ای پسر چند باشی بند سیم و بند زر
گر بریزی بحر را در کوزهای چند گنجد قسمت یک روزهای
عاشق شدن پادشاه بر کنیزک رنجور و تدبیر کردن در صحت او
بشنوید ای دوستان این داستان خود حقیقت نقد حال ماست آن
بود شاهی در زمانی پیش ازین ملک دنیا بودش و هم ملک دین
اتفاقا شاه روزی شد سوار با خواص خویش از بهر شکار
یک کنیزک دید شه بر شاهراه شد غلام آن کنیزک پادشاه
مرغ جانش در قفص چون میطپید داد مال و آن کنیزک را خرید
چون خرید او را و برخوردار شد آن کنیزک از قضا بیمار شد
آن یکی خر داشت و پالانش نبود یافت پالان گرگ خر را در ربود
کوزه بودش آب مینامد بدست آب را چون یافت خود کوزه شکست
شه طبیبان جمع کرد از چپ و راست گفت جان هر دو در دست شماست
جان من سهلست جان جانم اوست دردمند و خستهام درمانم اوست
هر که درمان کرد مر جان مرا برد گنج و در و مرجان مرا
جمله گفتندش که جانبازی کنیم فهم گرد آریم و انبازی کنیم
هر یکی از ما مسیح عالمیست هر الم را در کف ما مرهمیست
گر خدا خواهد نگفتند از بطر پس خدا بنمودشان عجز بشر
ترک استثنا مرادم قسوتیست نه همین گفتن که عارض حالتیست
ای بسا ناورده استثنا بگفت جان او با جان استثناست جفت
هرچه کردند از علاج و از دوا گشت رنج افزون و حاجت ناروا
آن کنیزک از مرض چون موی شد چشم شه از اشک خون چون جوی شد
از قضا سرکنگبین صفرا فزود روغن بادام خشکی مینمود
از هلیله قبض شد اطلاق رفت آب آتش را مدد شد همچو نفت
از خداوند ولیالتوفیق
از خدا جوییم توفیق ادب بیادب محروم گشت از لطف رب
بیادب تنها نه خود را داشت بد بلک آتش در همه آفاق زد
مایده از آسمان در میرسید بیشری و بیع و بیگفت و شنید
درمیان قوم موسی چند کس بیادب گفتند کو سیر و عدس
منقطع شد خوان و نان از آسمان ماند رنج زرع و بیل و داسمان
باز عیسی چون شفاعت کرد حق خوان فرستاد و غنیمت بر طبق
باز گستاخان ادب بگذاشتند چون گدایان زلهها برداشتند
لابه کرده عیسی ایشان را که این دایمست و کم نگردد از زمین
بدگمانی کردن و حرصآوری کفر باشد پیش خوان مهتری
زان گدارویان نادیده ز آز آن در رحمت بریشان شد فراز
ابر بر ناید پی منع زکات وز زنا افتد وبا اندر جهات
هر چه بر تو آید از ظلمات و غم آن ز بیباکی و گستاخیست هم
هر که بیباکی کند در راه دوست رهزن مردان شد و نامرد اوست
از ادب بر نور گشتست این فلک وز ادب معصوم و پاک آمد ملک
بد ز گستاخی کسوف آفتاب شد عزازیلی ز جرات رد باب
ملاقات پادشاه با آن ولی که در خوابش نمودند
دست بگشاد و کنارانش گرفت همچو عشق اندر دل و جانش گرفت
دست و پیشانیش بوسیدن گرفت وز مقام و راه پرسیدن گرفت
پرس پرسان میکشیدش تا بصدر گفت گنجی یافتم آخر بصبر
گفت ای نور حق و دفع حرج معنیالصبر مفتاح الفرج
ای لقای تو جواب هر سوال مشکل از تو حل شود بیقیل و قال
ترجمانی هرچه ما را در دلست دستگیری هر که پایش در گلست
مرحبا یا مجتبی یا مرتضی ان تغب جاء القضا ضاق الفضا
انت مولیالقوم من لا یشتهی قد ردی کلا لن لم ینته
چون گذشت آن مجلس و خوان کرم دست او بگرفت و برد اندر حرم
حکیم ابوالمجد مجدود سنایی غزنوی
حکیم ابوالمجد مجدود بن آدم از شاعران بزرگ قرن ششم بود. از آثار او دیوان شعر است که شامل قصاید ، غزلیات و مقطعات می باشد. دیگر حدیقه الحقیقه ، سیر العباد الی المعاد ، طریق التحقیق، کارنامه بلخ، مثنوی هایی به نام عشقنامه و عقل نامه ... است. سنایی را میتوان نخستین غزلسرای عارف دانست که افکار و اصطلاحات عرفانی را با مضامین عاشقانه آمیخته است. میتوان او را یگانه شاعر دور انساز زبان دری دانست
احسنت و زه ای نگار زیبا آراسته آمدی بر ما
امروز به جای تو کسم نیست کز تو به خودم نماند پروا
بگشای کمر پیاله بستان آراسته کن تو مجلس ما
تا کی کمر و کلاه و موزه تا کی سفر و نشاط صحرا
امروز زمانه خوش گذاریم بدرود کنیم دی و فردا
من طاقت هجر تو ندارم با تو چکنم به جز مدارا
جمالت کرد جانا هست ما را جلالت کرد ماها پست ما را
دل آرا ما نگارا چون تو هستی همه چیزی که باید هست ما را
شراب عشق روی خرمت کرد بسان نرگس تو مست ما را
اگر روزی کف پایت ببوسم بود بر هر دو عالم دست ما را
تمنای لبت شوریده دارد چو مشکین زلف تو پیوست ما را
چو صیاد خرد لعل تو باشد سر زلف تو شاید شست ما را
زمانه بند شستت کی گشاید چو زلفین تو محکم بست ما را
بندهی یک دل منم بند قبای ترا چاکر یکتا منم زلف دو تای ترا
خاک مرا تا به باد بر ندهد روزگار من ننشانم ز جان باد هوای ترا
کاش رخ من بدی خاک کف پای تو بوسه مگر دادمی من کف پای ترا
گر بود ای شوخ چشم رای تو بر خون من بر سر و دیده نهم رایت رای ترا
تیر جفای تو هست دلکش جان دوز من جعبه ز سینه کنم تیر جفای ترا
بار نیامد دلم در شکن زلف تو گر نه به گردن کشم بار بلای ترا
بنده سنایی ترا بندگی از جان کند گوی کلاه ترا بند قبای ترا
باز بر عاشق فروش آن سوسن آزاد را باز بر خورشید پوش آن جوشن شمشاد را
باز چون شاگرد مومن در پس تخته نشان آن نکو دیدار شوخ کافر استاد را
ناز چون یاقوت گردان خاصگان عشق را در میان بحر حیرت لولو فریاد را
خویشتن بینان ز حسنت لافگاهی ساختند هین ببند از غمزه درها کوی عشق آباد را
هر چه بیدادست بر ما ریز کاندر کوی داد ما به جان پذرفتهایم از زلف تو بیداد را
گیرم از راه وفا و بندگی یک سو شویم چون کنیم ای جان بگو این عشق مادرزاد را
زین توانگر پیشگان چیزی نیفزاید ترا کز هوس بردند بر سقف فلک بنیاد را
قدر تو درویش داند ز آنکه او بیند مقیم همچو کرکس در هوا هفتاد در هفتاد را
خوش کن از یک بوسهی شیرینتر از آب حیات چو دل و جان سنایی طبع فرخزاد را
باز تابی در ده آن زلفین عالم سوز را باز آبی بر زن آن روی جهان افروز را
باز بر عشاق صوفی طبع صافی جان گمار آن دو صف جادوی شوخ دلبر جان دوز را
باز بیرون تاز در میدان عقل و عافیت آن سیه پوشان کفر انگیز ایمانسوز را
سر برآوردند مشتی گوشه گشته چون کمان باز در کار آر نوک ناوک کین توز را
روزها چون عمر بد خواه تو کوتاهی گرفت پارهای از زلف کم کن مایهای ده روز را
آینه بر گیر و بنگر گر تماشا بایدت در میان روی نرگس بوستان افروز را
لب ز هم بردار یک دم تا هم اندر تیر ماه آسمان در پیشت اندر جل کشد نوروز را
نوگرفتان را ببوسی بسته گردان بهر آنک دانه دادن شرط باشد مرغ نو آموز را
بر شکن دام سنایی ز آن دو تا بادام از آنک دام را بادام تو چون سنگ باشد گوز را
شمس الدین محمد حافظ شیرازی
شمس الدین محمد بن بهاءالدین معروف به لسان الغیب بزرگترین غزلسرای زبان دری است که در اوایل قرن هشتم در شیراز تولد شد. وفات حافظ در سال 791 در شیراز اتفاق افتاد. دیوان اشعار حافظ شامل غزلیات و مثنوی ساقی نامه و چند قصیده است دیوان حافظ بیش از همه آثار غزلسرایان دیگر نزد دری زبانان و دری دانان شهرت و رواج دارد.
الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها
به بوی نافهای کاخر صبا زان طره بگشاید ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دلها
مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم جرس فریاد میدارد که بربندید محملها
به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید که سالک بیخبر نبود ز راه و رسم منزلها
شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها
همه کارم ز خود کامی به بدنامی کشید آخر نهان کی ماند آن رازی کز او سازند محفلها
حضوری گر همیخواهی از او غایب مشو حافظ متی ما تلق من تهوی دع الدنیا و اهملها
صلاح کار کجا و من خراب کجا ببین تفاوت ره کز کجاست تا به کجا
دلم ز صومعه بگرفت و خرقه سالوس کجاست دیر مغان و شراب ناب کجا
چه نسبت است به رندی صلاح و تقوا را سماع وعظ کجا نغمه رباب کجا
ز روی دوست دل دشمنان چه دریابد چراغ مرده کجا شمع آفتاب کجا
چو کحل بینش ما خاک آستان شماست کجا رویم بفرما از این جناب کجا
مبین به سیب زنخدان که چاه در راه است کجا همیروی ای دل بدین شتاب کجا
بشد که یاد خوشش باد روزگار وصال خود آن کرشمه کجا رفت و آن عتاب کجا
قرار و خواب ز حافظ طمع مدار ای دوست قرار چیست صبوری کدام و خواب کجا
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را
بده ساقی می باقی که در جنت نخواهی یافت کنار آب رکن آباد و گلگشت مصلا را
فغان کاین لولیان شوخ شیرین کار شهرآشوب چنان بردند صبر از دل که ترکان خوان یغما را
ز عشق ناتمام ما جمال یار مستغنی است به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روی زیبا را
من از آن حسن روزافزون که یوسف داشت دانستم که عشق از پرده عصمت برون آرد زلیخا را
اگر دشنام فرمایی و گر نفرین دعا گویم جواب تلخ میزیبد لب لعل شکرخا را
نصیحت گوش کن جانا که از جان دوستتر دارند جوانان سعادتمند پند پیر دانا را
حدیث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را
غزل گفتی و در سفتی بیا و خوش بخوان حافظ که بر نظم تو افشاند فلک عقد ثریا را
دل میرود ز دستم صاحب دلان خدا را دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا
کشتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیز باشد که بازبینیم دیدار آشنا را
ده روزه مهر گردون افسانه است و افسون نیکی به جای یاران فرصت شمار یارا
در حلقه گل و مل خوش خواند دوش بلبل هات الصبوح هبوا یا ایها السکارا
ای صاحب کرامت شکرانه سلامت روزی تفقدی کن درویش بینوا را
آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است با دوستان مروت با دشمنان مدارا
در کوی نیک نامی ما را گذر ندادند گر تو نمیپسندی تغییر کن قضا را
آن تلخ وش که صوفی ام الخبائثش خواند اشهی لنا و احلی من قبله العذارا
هنگام تنگدستی در عیش کوش و مستی کاین کیمیای هستی قارون کند گدا را
سرکش مشو که چون شمع از غیرتت بسوزد دلبر که در کف او موم است سنگ خارا
آیینه سکندر جام می است بنگر تا بر تو عرضه دارد احوال ملک دارا
خوبان پارسی گو بخشندگان عمرند ساقی بده بشارت رندان پارسا را
حافظ به خود نپوشید این خرقه می آلود ای شیخ پاکدامن معذور دار ما را
نور الدین عبدالرحمن جامی هروی
نورالدین عبدالرحمن جامی از شاعران معروف قرن نهم و یکی از بزرگان شعر و ادب زبان دری است. جامی به بسیاری آثار نظم و نثر معروف است. از آثار منظومش یکی دیوان اشعار اوست که شامل قصاید و غزلیات و مراثی و ترجیع بند و مثنویات و رباعیات است.
دیگر از آثار او هفت اورنگ به تقلید خمسه نظامی است. آثار منظوم و منشور فراوان دارد.
از دفتر اول سلسلةالذهب تقدیس حضرت حق سبحانه تعالی
لله الحمد قبل کل کلام به صفات الجلال و الاکرام
هر چه مفهوم عقل و ادراک است ساحت قدس او از آن پاک است
به هوا و هوس در او نرسی تا ز لا نگذری به هو نرسی
ای همه قدسیان قدوسی گرد کوی تو در زمین بوسی!
پرتو روی توست از همه سو همه را رو به توست از همه رو
قطع این ره به راهپیمایی کی توان گر تو راه ننمایی ؟
بنما ره! که طالب راهیم ره به سوی تو از تو میخواهیم
احدی، لیک مرجع اعداد واحدی، لیک مجمع اضداد
اولی و تو را بدایت نی آخری و تو را نهایت نی
ذات تو در سرادقات جلال از ازل تا ابد به یک منوال
بر تو کس نیست آمر و ناهی همه آن میکنی که میخواهی
ای جهانی به کام، از در تو! کام خواهم نه دام از در تو
به جوار خودم رهی بنمای! در حریم دلم دری بگشای!
غایب از من، مرا حضوری بخش! به سروری رسان و نوری بخش!
هر چه غیر از تو، ز آن نفورم کن! پای تا فرق غرق نورم کن!
چند باشم ز خودپرستی خویش بند، در تنگنای هستی خویش؟
وارهانم ز ننگ این تنگی! برسانم به رنگ بیرنگی!
میپرد مرغ همتم گستاخ در ریاض امید، شاخ به شاخ
که ز بام تو دانهای چینم یا ز نامت نشانهای بینم
ای که پیش تو راز پنهانم آشکارست! تا به کی خوانم
در نعمت سیدالمرسلین و خاتمالنبیین (ص)
جامی از گفت و گو ببند زبان! هیچ سودی ندیده، چند زیان؟
پای کش در گلیم گوشهی خویش! دست بگشا به کسب توشهی خویش!
روی دل در بقای سرمد باش! نقد جان زیر پای احمد پاش!
فیض امالکتاب پروردش لقب امی خدای از آن کردش
لوح تعلیم ناگرفته به بر همه ز اسرار لوح داده خبر
قلم و لوح بودش اندر مشت ز آن نفر سودش از قلم انگشت
از گنه شست دفتر همه پاک ورقی گر سیه نکرد چه باک؟
بر خط اوست انس و جان را سر گر نخواند خطی، از آن چه خطر؟
جان او موج خیز علم و یقین سر لاریب فیه اینست، این!
قم فانذر ، حدیث قامت او فاستقم، شرح استقامت او
جعبهی تیر مارمیت، کفش چشم تنگ سیه دلان، هدفش
وصف خلق کسی که قرآن است خلق را وصف او چه امکان است؟
لاجرم معترف به عجز و قصور میفرستم تحیتی از دور
گفتار در ترغیب مستر شدان آگاه بر مداومت تکرار لا اله الا الله
ای کشیده به کلک وهم و خیال حرف زاید به لوح دل همه سال!
گشته در کارگاه بوقلمون تختهی نقشهای گوناگون!
چند باشد ز نقشهای تباه لوح تو تیره، تختهی تو سیاه؟
حرفخوان صحیفهی خود باش! هر چه زائد، بشوی یا بتراش!
دلت آیینهی خداینماست روی آیینهی تو تیره چراست؟
صیقلیوار صیقلی میزن! باشد آیینهات شود روشن
هر چه فانی، از او زدوده شود وآنچه باقی، در او نموده شود
صیقل آن اگر نهای آگاه نیست جز لا اله الا الله
لا نهنگیست کاینات آشام عرش تا فرش درکشیده به کام
هر کجا کرده آن نهنگ آهنگ از من و ما، نه بوی مانده، نه رنگ
هست پرگار کارگاه قدم گرد اعیان کشیده خط عدم
نقطهای زین دوایر پرکار نیست بیرون ز دور این پرگار
چه مرکب، درین فضا، چه بسیط هست حکم فنا به جمله محیط
گر برون آیی از حجاب تویی مرتفع گردد از میانه، دویی
در زمین و زمان و کون و مکان همه او بینی آشکار و نهان
هست از آن برتر، آفتاب ازل که در او افتد از حجاب، خلل
تو حجابی، ولی حجاب خودی پردهی نور آفتاب خودی
گر زمانی ز خود خلاص شوی، مهبط فیض نور خاص شوی
جذب آن فیض، یابد استیلا هم ز لا وارهی هم از الا
نفی و اثبات، بار بربندند خاطرت زیر بار نپسندند
در مراقبت حال
سر مقصود را مراقبه کن! نقد اوقات را محاسبه کن!
باش در هر نظر ز اهل شعور! که به غفلت گذشته یا به حضور!
هر چه جز حق ز لوح دل بتراش! بگذر از خلق و، جمله حق را باش!
رخت همت به خطهی جان کش بر رخ غیر، خط نسیان کش!
در همه شغل باش واقف دل! تا نگردی ز شغل دل غافل!
دل تو بیضهایست ناسوتی حامل شاهباز لاهوتی
گر ازو تربیت نگیری باز آید آن شاهباز در پرواز
ور تو در تربیت کنی تقصیر گردد از این و آن فسادپذیر
تربیت چیست؟ آنکه بی گه و گاه داریاش از نظر به غیر نگاه
بگسلی خویش از هوا و هوس روی او در خدای داری و بس!